بازم قصه ی جودی و استینک شروع شد.جودی فکر می کرد که من این همه کار انجام دادم مثل.سفر به جنگل حیوانات وحشی اما نه واقعی بود و نه به جایی رسیدم.اما درس خوبی گرفتم که بعضی از کار ها خطرناک هستند.من این دفعه می خواهم جهان گرد شوم.دوباره مثل همیشه دنبال استینک رفت.جودی ماجرارا برای استینک تعریف کرد.استینک هم قبول کرد. شب شد.استینک و جودی بیلیت اتوبوس را از کیف مادرشان ور داشتند.صبح شد جودی و استینک به جایی که به مدرسه بروند به ایستگاه اتوبوس رفتند.شب شد. مامان و پدرشان از ترس گریه می کردند . وقتی جودی و استینک سوار اتوبوس شدند. جودی دردلش یک صدایی می شنید هی می گفت جودی چر مثل همیشه تو خانه نمی مانی.جودی کامل گریه اش گرفته بود و از اتوبوس پیاده شد.وبه خانه برگشت و از این ماجرا درس گرفت که نباید بی اجازه بیرون برویم. پایان لطفا نظر دهید.با تشکر درسا تبریزی نویسنده ی داستان ها ی کودکا
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: متین پاکدل
تاريخ: دوشنبه
24 آبان
1395 ساعت: 18:06