خرید بک لینک
جودی بعد از ان ماجرا تصمیم گرفت قطب شمال سفر کند.ان روز هم کیریسمس بود.جودی و استینک بدو بدو

پیش مامان و بابا رفتند.هی خواهش می کردند تا به قطب شمال بروند. اما مامان بابا نمی گذاشتن. جودی و استینک تصمیم گرفتندخودشان به قطب شمال سفر کنند.فردا صبح زود جودی و استینک راه افتادند ان ها سوار کشتی شدند.1ساعت طول کشیدتا ان ها به قطب شمال برسند.اما یک مشکل ان ها نه کابشن داشتند نه چکمه و کلاه. مامان و بابا فکر می کردند انها مدرسه هستند.جودی و استینک وقتی به قطب شمال رسیدند بلا فاصله سردشان شد.ان قدر سردشان شده بود که هم نتوانستند بازی کنندو راه بروند و هم گرسنه شده بودند.ساعت9شب بود . مامان و بابا حسابی از ترس و گریه لرزش گرفتند. ان ها زنگ به پلیس زدند. پلیس ان ها را رد یابی کرد.و ان ها را پیدا کردند و با هلیکوپتر ان ها را به خانه برگرداند. جودی درس خوبی برای ماجرا جویی گرفت . این هم خاطرات کریسمس جودی و استینک. پایان اگر می خواهید بیشتر از داستان جودی بشنوید به وبلاگ درسا تبریزی نویسنده ی کتاب داستان سر بزنید.

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 20:40

صفحه بندی